
xa0 تا نصفه شب بیدار موندن کار خطرناکیه. سکوت شب خطرناکه.. شنیدن صدای این یارو که نشسته توی سرت و یه لحن مادرانه ی نگرون داره و هی نچ نچ می کنه و میگه "داری چیکار با زندگیت می کنی..." خطرناکه... از صبح صدای غمناک این خانومه توی سرم گیر کرده و همینطور پشت سر هم La vie un rose می خونه... باید درس بخونم. باید خودمو آماده کنم واسه امتحانام ولی یهو! یهو! خاطره ی ترس های بعد از اون همه شکست آوار شده روی دلم... روحم خزیده زیر پتو، می ترسه نوک دماغشو بیرون بیاره حتی... هی دارم به این فکر می کنم که توی ع...
ادامه مطلب
از وقتی اومدم اینجا،این دومین شبی بود که تا صبح بیدار پاش نشستم شب اولی که تا صبح خوابم نبرد چیزی رو فهمیده بودم که باعث شد تا خود صبح تو سر خودم بزنم و تلاش کنم خونسردیمو حفظ کنم تا اسید معده قلبمو نسوزونده و سوراخ نکرده :| هشت صبح پا شدم واسه چهار نفر پیام درخواست واسه پنج دیقه مکالمه فرستادم و فقط یکیشون پاسخم داد :| و بیست دقیقه ی آزگار پای تلفن وسط حیاط خوابگاه براش زار زدم و تهش دستمو گرفتم به زانوم و هفت هشت تا نفس عمیق کشیدم خودمو جمع کردم و بندها رو بریدم و نسیم خنک آزادی رو روی صورتم ح...
ادامه مطلب